تبليغاتX
یک آسمان پر از ستاره
من و احساساتم
 

هیچ واژه ای‌‌ نیست که بتواند عمق یک دوستی واقعی را توصیف کند.

فقط میتوانم بگویم که

 `دوست عزیزم، دوستت دارم`

 

There is not any word that can explain the depth of a real friendship

I can only say that

'My dear friend, I like you'

+ نوشته شده در  Fri 6 Nov 2009ساعت 11:45 PM  توسط فائزه  | 

 

برایم از عشق خواندی،

و من به چشمانت خیره شدم.

گمان کردی که مست توصیفت از عشق گشته ام،

ولی‌ نمیدانستی که من طعم عشق را حتی یک بار هم نچشیده ام!

 

برایم از منطق گفتی،‌

و من سرا پا گوش بودم.

گمان کردی که منطق حرفهایت را دریافته ام،

ولی‌ نمیدانستی که من روی منطق را حتی یک بار هم به چشم ندیده ام!

 

برایم از زندگی‌ ابدی گفتی،‌

و من غرق در تفکّر شدم.

گمان کردی که دیگر احساس پوچی نمیکنم،

ولی‌ نمیدانستی که من حتی یک بار هم زندگی‌ نکرده ام!

 

دیگر بس است!

نه برایم بگو،

و نه گمان کن که میفهمم.

+ نوشته شده در  Sun 1 Nov 2009ساعت 0:51 AM  توسط فائزه  | 

 

در این وحشت صحرا، در این سکوت تنها، در این آرام قبل طوفان دریا ........ خدایا، دستانت را می‌خواهم .... فقط دستان تو را!

+ نوشته شده در  Sun 18 Oct 2009ساعت 7:20 PM  توسط فائزه  | 

 

گفت: تا یک میشمرم تا گذشته را پاک کنی‌.

گفتم: گذشته را با جوهر سیاه نوشته اند!

گفت: پس تا دو میشمرم تا صفحهٔ گذشته را از وجودت پاره کنی‌.

گفتم: گذشته را جایی نوشته اند که پاره نمیشود!

گفت: تا سه میشمرم تا لا اقل آن‌ را در گنجه بگذاری و هیچ گاه درش را باز نکنی‌.

گفتم: اگر گذشته را در گنجه بگذارم، امروز و آینده هم در گنجه حبس میشوند!

گفت: مگر گذشته را کجا نوشته اند؟

گفتم: در قلبم!

در قلبم با جوهر سیاه!

در قلبم که پاره نمی‌شود!

در قلبم که اگر در گنجه حبس شود، امروز و آینده نیز محبوس میشوند!

+ نوشته شده در  Wed 30 Sep 2009ساعت 8:17 PM  توسط فائزه  | 

 

و چه حسّی در برم می‌گیرد، وقتی‌ شعرهایش را میخوانم، یک حسّ ناب، یک حسّ خوب، حسّ نگاه کردن به دریای مواج، حسّ قدم زدن در میان گل بوته‌های یاس، حسّ در آغوش مادر خفتن، حسّ بوسهٔ پدربزرگ، حسّ گریه بعد از خوشحالی، حسّ راه رفتن  در جاده  ای پر از برگهای زرد، حسّ صداقت، حسّ یک رنگی‌، حسّ آدم بودن!

روحش قرین رحمت شود که میدانم قرین رحمت هست.

"تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم!

اثری بی‌ همتا از حسین پناهی"


+ نوشته شده در  Sat 5 Sep 2009ساعت 2:55 PM  توسط فائزه  | 

 

گفت: دیگر نمی‌‌خواهم محبت را گدایی کنم، تمام!

+ نوشته شده در  Sat 15 Aug 2009ساعت 0:52 AM  توسط فائزه  | 

 

خدایا! چرا دنیا پر است از حوادث وارون؟

میدانم که پشت هر حادثه ای، فقط و فقط حکمت توست که موج می زند!

میدانم که اگر ایمان به حکمتت داشته باشم، دیگر جایی برای این پرسش نمی‌‌ماند!

پس یاریم کن، یاریم کن تا آن‌ زمانی‌ که حکمت پشت پردهٔ این حوادث بر من آشکار شود!

خدایا! دست مهرت را از کاسه صبرم دریغ مکن.

+ نوشته شده در  Sun 26 Jul 2009ساعت 0:30 AM  توسط فائزه  | 

 

آب گل آلود را با ناامیدی الک کرد و ناگاه الماس به جا مانده در ته ظرف نگاهش را میخکوب!

تا بدین لحظه با خود نیندیشیده بودم که بعد از وداع با این دنیای فانی از خودم چه به یادگار خواهم گذاشت؟

+ نوشته شده در  Sat 27 Jun 2009ساعت 0:15 AM  توسط فائزه  | 

 

هر چند که خاطرات آن دوران اکنون زیر خروارها خاک خفته است ولی‌ همچنان پا بر جاست!

میدانی چرا؟

چون ثبت خاطره آسان و محو آن محال است.

+ نوشته شده در  Fri 29 May 2009ساعت 11:42 PM  توسط فائزه  | 

 

دلم می‌خواهد درونم را فریاد بزنم، قبل از آنکه خرده شیشه‌های درونم، فریادم را خش دار کند.

+ نوشته شده در  Mon 4 May 2009ساعت 9:47 PM  توسط فائزه  | 

 

آن روز قبل از این که برای آخرین بار دستانم را در دستانش بگیرد و بگوید خداحافظ!

 گفت: میدانی که آدمهای اطراف ما چند دسته ا‌ند؟ به چشمانش خیره شدم و  فهمید که نمیدانم.

گفت: آدمهای اطراف ما چهار دسته ا‌ند:

 اول آنهایی که اصلا تو را نمی شناسند، دوم آنهایی که تو را کمی‌ می شناسند و بیشتر از آن علاقه ندارند که در مورد تو بدانند، سوم آنهایی که فکر می کنند تو را خیلی‌ خوب می شناسند و لزومی نمی بینند که تو را بهتر بشناسند و چهارم کسانی‌ هستند که می دانند تو را کمی‌ می‌‌شناسند و از هر فرصتی بهره می‌‌برند تا تو را بهتر بشناسند. آرزو می‌کنم که تعداد آدمهای گروه چهارم برای تو هیچ وقت کم نشود.

او رفت و او از آدمهای گروه چهارم بود.

هر چند که او اولین نقض کنندهٔ این آرزو بود، ولی‌ این آرزویش خیلی‌ به دلم نشست. 

+ نوشته شده در  Sat 18 Apr 2009ساعت 4:21 PM  توسط فائزه  | 

 

My dear friend, this time I want to write in English, in a language that you can understand

I thought that God has only one painting notebook that each creature will draw his own life in his own page, but I saw some people who tore their own page from this notebook and drew their own life, separately

You showed me that it is not important that we are from different countries, cultures and religions, it is important that our hearts have a unique Creator so our lives are related to each other

?Then how can we tear our own page from this notebook

My dear friend, I want to say thanks for all you have taught me. I will never forget your sentences such as

“You cannot measure the Love”

“Truth is in the air”

and

...

I wish your happiness forever

+ نوشته شده در  Tue 14 Apr 2009ساعت 8:29 PM  توسط فائزه  | 

 

باز هم خاطرات همیشه زندهٔ پدربزرگ در جای جای آن خانهٔ قدیمی‌ و دوست داشتنی

باز هم سفرهٔ رنگین عید مادر بزرگ که هر سال به عشق آن دور هم می‌‌نشینیم

باز هم بوی سنبلی که پدر هر سال خانه را از عطر آن پر می‌کند

باز هم بوی لبخند‌های بی‌ انتهای مادر که شروع هر سال را پر انرژی تر می‌کند

باز هم دستان گرم و قلب‌های پر مهر آنان که دوستشان دارم

باز هم شیطنت‌های شیرین کودکان خانه امان که بی‌ وجودشان زندگی‌ بی‌ معناست

باز هم خانه، خانه ای که برای اولین بار برای بازگشت به آن دلهره دارم، دلهره ای شیرین

از خدا می‌خواهم که قاصدک آرزوهای همهٔ هموطنانم را با خود ببرد به اوج آسمانها، به آن جا که بی‌ شک همهٔ آرزوها در پناه او جان می‌گیرند.

+ نوشته شده در  Sun 8 Mar 2009ساعت 3:37 PM  توسط فائزه  | 

 

می‌خواهم آسمان دلم را رنگ کنم، ولی‌ سطل رنگم را دزدیده اند!

می‌خواهم اشک را از صورتم بزدایم، ولی‌ دستمالم را خیس خیس کرده‌اند!

می‌خواهم ذهنم را از هر آنچه که عذابم می دهد پاک کنم، ولی‌ پاک کنم را گم کرده اند!

می‌خواهم به هر  آنچه که می‌خواهم، از هر راهی‌ که دوست دارم نزدیک شوم، ولی‌ همهٔ راه‌ها را خاکی کرده اند!

می‌خواهم طعم شادی را از اعماق آن بچشم، ولی‌ حس چشایی ام را کور کرده اند!

می‌خواهم آخر راه را ببینم، ولی‌ در اول راه تابلوی بن بست زده اند!

+ نوشته شده در  Sat 7 Mar 2009ساعت 0:11 AM  توسط فائزه  | 

 

دوستی‌ می تواند

با یک لبخند کودکانه، آغاز شود

با سلامی‌ گرم، جان بگیرد

با دستانی مهربان، تازه شود

با قلبی چون آینه، پایدار بماند

با صدایی  لطیف، رنگ بگیرد

با کلامی شیرین، از نو بروید

با اشک شوق، محکم شود

دوستی‌ می تواند دوستی‌ بماند، اگر بخواهیم لبخند کودکانه، سلام گرم، دستان مهربان، قلب چون آینه، صدای لطیف، کلام شیرین و اشک شوقمان را بی‌ بهانه تقدیمش کنیم.

+ نوشته شده در  Sun 15 Feb 2009ساعت 1:23 AM  توسط فائزه  | 

 

همیشه آرزو داشتم، که آسمان رؤیاهایم پر باشد از ستاره.

اینک می بینم، که آسمان رؤیاهایم پر شده است از ستاره،  ولی ستاره ها همه خاموشِ خاموش.

یا آرزویم را به اشتباه بر زبان رانده ام، یا این ستاره ها آن ستاره ها نیستند که باید!

+ نوشته شده در  Fri 30 Jan 2009ساعت 0:48 AM  توسط فائزه  | 

 

وقتی درخت تنومند چندین و چند ساله هم در مقابل وزش باد به این سو و آن سو می رود، چرا ما نمی توانیم در شرایط سخت زندگی این گونه منعطف باشیم؟

طبیعت آموزگار خوبی است، ما تا چه اندازه شاگردان نمونه ی این مکتبیم نمی دانم!

فقط می دانم که آموزگارم را دوست دارم حتی اگر آنچه که می آموزد، آنی نباشد که من می خواهم. 

 

 آسمان، روشن و نیلگون ------- خورشید، پر نور و درخشان            

 دشت، وسیع و بی انتها ------- چشمه، زلال و جوشان

من خسته، ولی  پر توان ------- تو خسته، ولی پر امید

+ نوشته شده در  Sat 24 Jan 2009ساعت 3:16 PM  توسط فائزه  | 

 

یادش بخیر...


آن روزها که در باغچه ی کوچک خانه، شبدر چهاربرگ را جستجو می کردیم.


آن روزها که قاصدک را در هوا از دستان هم می قاپیدیم و اگر تو یک بار آن را به چنگ می آوردی، فوری آرزو می کردی که آنقدر بزرگ شوی که همه ی قاصدکها از آن تو شوند. 

آن روزها که توپمان را در سفره ی همسایه می نشاندیم و مرد همسایه با پیژامه ی آغشته به غذا، به پدر شکایت می کرد.

 
آن روزها که موهایم را آنقدر می کشیدی که پدر با کمربند تا نفس در سینه داشت، دنبالت می کرد.


آن روزها که تو از نیشگونهای مادر اشک می ریختی و من تند و تند مشق هایت را می نوشتم، تا مدرسه ات دیر نشود.

من هنوز کوچکم، کوچک کوچک و تو آنقدر بزرگ شده ای که خاطرات کودکیمان را از یاد برده ای، چه برسد به قاصدک هایی که حتی اگر بر شانه ات هم جا خوش کنند، با بی تفاوتی آنها را می تکانی!

+ نوشته شده در  Mon 12 Jan 2009ساعت 9:48 PM  توسط فائزه  | 

 

و کسی گمان نمی کرد که روزی هق هق قلمم، دامان پاک کاغذ را به سیاهی بیالاید

و خودم هم نمی انگاشتم، که روزی سیاهی دامان کاغذ، از آنِ هق هق قلم من باشد.

+ نوشته شده در  Sun 4 Jan 2009ساعت 4:31 PM  توسط فائزه  | 

 

چشمانت را کور می کنم، چون چشمانم را کور کرده اند!

به حریم خصوصیت تجاوز می کنم، چون به حریم خصوصیم تجاوز کرده اند!

انسانیتت را له می کنم، چون انسانیتم را له کرده اند!

خانه ات را ویران می کنم، چون خانه ام را ویران کرده اند!

قلبت را می شکنم، چون قلبم را شکسته اند!

زندگیت را تباه می کنم، چون زندگیم را تباه کرده اند!

 ..........................م، چون ..........................اند!

 

عجیب دنیا را پر کرده ایم از این داد و ستدهای رقّت بار و تک تک ما مقصریم اگر تکرار این چرخه را دامن بزنیم.

+ نوشته شده در  Fri 2 Jan 2009ساعت 10:25 PM  توسط فائزه  | 

 

هر صبح، پرنده ای را شکار می کرد تا در قفسش نگاه دارد، می خواست همه ی پرندگان آزاد، فقط و فقط در قفس او باشند.

هر شب پرندگان قفسش را می شمرد تا صدای قهقهه اش که از شادمانی افزایش شمار آنان بود، گوش هر بشری را کر کند.

ولی میدانم، روزی می رسد، روزی نه چندان دور که دیگر عددی نیست که شمار پرندگان قفسش را توصیف کند و آن روز، زندانبان، زندانی پرندگان می شود.

+ نوشته شده در  Wed 31 Dec 2008ساعت 5:1 PM  توسط فائزه  | 

 

فنجان قهوه اش را برگرداند تا برایش فال بگیرد
  بی شک خطوط درهم قهوه نمی توانستند، آینده اش را پیش بینی کنند
     ولی فال قهوه بهانه ای بود برای تداوم امیدش به زندگی.

زندگیمان را از این بهانه ها پر کرده ایم و در پس هر بهانه شاید که امیدی می درخشد، شاید که این بهانه ها، فقط و فقط قصر رویاهایمان را می سازد، ولی بهانه، بهانه است.

+ نوشته شده در  Sun 28 Dec 2008ساعت 6:20 PM  توسط فائزه  | 

 

تا به حال به پرواز دسته جمعی پرندگان در عمق آسمان، نگاه کرده ای؟
تا به حال با نگاهت، افتادن برگی بر زمین را دنبال کرده ای؟
تا به حال هنگام رد شدن از کنار گلبوته های یاس، نفس عمیق کشیده ای؟
تا به حال به چشمانی که از خوشحالی برق می زنند، خیره شده ای؟
تا به حال  دستانت را برای یاری کسی دراز کرده ای؟
تا به حال دل کسی را با کلامت شکانده ای؟
تا به حال  به شادی دیگران لبخند زده ای؟
تا به حال  بر دستان عزیزانت بوسه زده ای؟
تا به حال  عقایدت را به کسی تحمیل کرده ای؟
تا به حال  بی هدف در خیابانها قدم زده ای؟
تا به حال  آسایش را از دیگران سلب کرده ای؟
تا به حال  در عین زیستن در بین آدمها، احساس تنهایی کرده ای؟
تا به حال تا حد پرواز، خوشحال بوده ای؟
تا به حال همه پلهای پشت سرت را خراب دیده ای؟
تا به حال بر آشیانه ی کسی آشیانه ساخته ای؟
تا به حال  کسی را به خنده گرفته ای؟
تا به حال  در خلوت خود، فقط و فقط برای خدای خود گریسته ای؟

چه می پرسم؟
تا به حال به این سوالها پاسخ داده ای؟

+ نوشته شده در  Thu 25 Dec 2008ساعت 10:14 PM  توسط فائزه  | 

 

برای هواخوری، قدم در خیابان گذاشتم، زیاد دور نشده بودم که نزدیک خانه ای رسیدم. ناخودآگاه نگاهم از پنجره بر درخت کریسمس تزئین شده ی داخل خانه خیره ماند، ستاره ای نقره ای رنگ بر بالای درخت خودنمایی می کرد، چراغهای کوچک و گویهای رنگی که بر شاخه ها می درخشیدند، زیبایی خاصی به درخت می داد. شعله نارنجی رنگ شومینه و شمع های روشن برایم گرمای مطبوعی را در ذهن خلق می کرد. چه زیبا بود، هدایایی که با نظم خاص زیر درخت جا خوش کرده بودند و زیباتر میز شامی که کمی آنورتر چیده شده بود.

به خود که آمدم دیدم، ده دقیقه ای می شود که از پنجره به تماشا ایستاده ام. با خود خندیدم، شده بودم مثل دخترک کبریت فروش!

هر جشنی که با شادی همراه است زیباست، چه نوروز باشد، چه کریسمس، چه هر جشن دیگر، پس

سال جدید میلادی مبارک .

+ نوشته شده در  Wed 24 Dec 2008ساعت 7:21 PM  توسط فائزه  | 

 

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

كجا بايد صدا سر داد ؟

                 در زير كدامين آسمان ،

                            روي كدامين كوه ؟

كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه

كه از افلاك عالم بگذرد  پژواك اين فرياد !

كجا بايد صدا سر داد ؟

 

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمين كر ، آسمان كور است

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

 

اگر زشت و اگر زيبا

اگر دون و اگر والا

من اين دنياي فاني را

هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .

 

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست

 

نمي خواهم از اين جا دست بردارم  !

تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق

                            با اين مهر ، با اين ماه

                            با اين خاك با اين آب ...

                                                     پيوسته است .

 

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .

 

جهان بيمار و رنجور است .

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .

 

نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم

 

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم

چه فردائي ، چه دنيائي !

              جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...

  

نمي خواهم بميرم ، اي خدا  !

                             اي آسمان  !

                                     اي شب  !

نمي خواهم

             نمي خواهم

                          نمي خواهم

                                     مگر زور است ؟

+ نوشته شده در  Tue 23 Dec 2008ساعت 7:2 PM  توسط فائزه  | 

 

دختر خودش را کشان کشان به لب پنجره رساند، همان پنجره ای که پدر بارها و بارها او را بغل کرده و بر لب آن نشانده بود، همان پنجره ای که پدر غروب سرخ رنگ آفتاب را از پس درختان روبروی پنجره به او  نشان داده بود، همان پنجره ای که خاطرات نوجوانیش را در کنار آن بر صفحات سفید دفتر نگاشت، همان پنجره ای که در کنارش عشق را تجربه کرد.

دختر غرق در تفکر بود:
آیا پدر می داند که من چگونه به اسم یک اشتباه اسیر ویروس مهلکی شده ام که ذره ذره جانم را آب می کند؟ آیا پدر می داند که دیگر دختر شاداب دیروزش، حتی توان نشستن بر لب پنجره را هم ندارد؟ آیا پدر می داند که چگونه راهروهای طویل دادگاه را برای هیچ و پوچ پیمودم و جز نگاههای ترحم برانگیز همگان چیزی عایدم نشد؟  آیا پدر می داند که چگونه همه مرا رها کرده اند؟

تیغ در دستانش برق می زد، چند بار بر اثر لرزش دست، تیغ بر لب پنجره افتاد، حرف پدر برایش زنده شد که می گفت: اگر قبل از انجام کاری دستت لرزید، از انجامش پشیمان شو.

دختر با خود گفت: یعنی پدر موافق نیست؟ یعنی پدر عذاب کشیدنم را نمی بیند؟

دلش بدجور هوای آغوش گرم پدر را کرده بود، هوای نوازشهایش را. به خود که آمد، دید که دیگر دستانش نمی لرزد.

با خود گفت: پس پدر هنوز هم مرا می بیند، پس پدر منتظر من است.

تیغ لب پنجره دیگر برق نمی زد، لعابی از رنگ سرخ خون آن را پوشانده بود، مثل رنگ سرخ آفتاب در هنگام غروب.

+ نوشته شده در  Mon 22 Dec 2008ساعت 7:37 PM  توسط فائزه  | 

 

کتاب را که از قفسه برداشتم، نوشته ام کنار پایش افتاد. بی درنگ آن را برداشت و شروع به خواندن کرد:

 

عشق چیست؟ برایم معنایش کنید.


عشق این است که با یک نگاه گرم شوی؟
یا که با کلامی شب تا به صبح خواب بر چشم نداشته باشی؟

عشق را در کجا بیابم؟ در فراسوی خیال؟
یا که عشق همین جاست، روی زمین خاکی، در دنیای واقعی؟

عشق آن است، که گوش بسپاری به نوای معشوق؟
یا که آن است، که درخیال و خلوت خود اسمش را فریاد بزنی؟

نمی دانم عشق چیست، ای کاش کسی برایم تعبیرش می کرد.

می گویند عشق از روی اجبار نیست،عشق عمق خواستن است.
اجبار چیست؟ خواستن کدام است؟ این واژه ها غریبند برایم.

می گویند عشق، منطق نمی شناسد، ولی منطق، عشق را می شناسد. این تعابیر برایم گنگند، عشق و منطق با هم در تعاملند؟

عشق چیست؟ برایم معنایش کنید.

 

گفت: می خواهی داستان زندگیم را برایت تعریف کنم؟
با حرکت سر آمادگی خود را اعلام کردم، هر چند که فکر می کردم می خواهد برایم قصه عشق شیرین و فرهاد را تکرار کند.

برایم گفت از خانواده و یگانه خواهرش، از دوران کودکیش و همبازیهای آن دوران، از فوت ناگهانی پدر در دوران نوجوانیش، از آغاز به کار کردن و نان آور خانواده شدن، از آشنایی با جوانی که دوستش داشت ولی آن جوان قدرش را ندانست، از همبازی دوران کودکیش که عاشق یگانه خواهرش شده بود، از ربوده شدن و یا ناپدید شدن خواهرش، از آنکه چگونه آن مرد که عاشق خواهرش بود، از دوری او کارش داشت به جنون می کشید، از آنکه آن مرد برای زنده نگه داشتن یاد معشوقش با او ازدواج کرد، از اینکه آن مرد او را بی اندازه دوست دارد برای آنکه به زندگیش عمر دوباره داد، از اینکه وقتی از آن مرد می پرسد با صداقت به او می گوید که در طی زندگی مشترک با او عاشقش شده است ولی عشق او به خواهرش از نوعی دیگر است.   

از او پرسیدم: چگونه می توانی به کسی عشق بورزی که بوضوح می گوید که هنوز به عشق اولش عشق می ورزد؟

به چشمانم نگاه کرد، نگاهی پر از اطمینان و یقین، و گفت:
عشق شرطی نیست، تو در مقابل عشقی که می ورزی انتظار پاسخ نداری، معنای عشق این است.

 و چه کوتاه ولی پر معنی پاسخ سوال نابجایم را داد!

آری، عشق شرطی نیست.

+ نوشته شده در  Sun 21 Dec 2008ساعت 6:41 PM  توسط فائزه  | 

 

آن روزها که می دیدمش از نگاهش می گریختم، چون باور داشتم که او هم یکی است مانند دیگران، ولی امروز اگر ببینمش دیگر نمی گریزم، چون باور دارم که او یکی نیست مانند دیگران!

آیا می دانستی که فاصله ی بین باورها و ناباورهایمان چه کوتاه است... کوتاهِ کوتاه... به کوتاهی یک سلام!

+ نوشته شده در  Fri 19 Dec 2008ساعت 10:26 PM  توسط فائزه  | 

 

این است تک واژه ای که زندگی بشر را، که دردانه آفریده ی نایاب دست پروردگار است،  به چالش کشانده و می کشاند

غرور ..............

ای کاش می شد،  این واژه را زیر خروارها خروار فراموشی چال کرد.
ای کاش می شد،  آینه ی غبار گرفته ی درون را از این واژه شست.

ای کاش می شد!

پدرم همیشه می گفت: درخت هر چه پر بارتر،  سر به زیرتر.

آن روزها در دل به کلامش می خندیدم، امروز هم می خندم ولی نه دیگر به کلامش،  که به خنده ای که آن  روزها در دل می کردم به کلامش.

+ نوشته شده در  Thu 18 Dec 2008ساعت 10:54 PM  توسط فائزه  | 

 

زمان می گذرد، زمان منتظر من و تو نیست تا با او همگام شویم، زمان ایست نمی فهمد، زمان رنج و اندوه نمی شناسد، زمان قدرت ادراک احساسات غم انگیز ما را ندارد، زمان با بی رحمی می گذرد!

حال که زمان در گذر است،

چرا ما شانه به شانه اش قدم بر نداریم؟

چرا ما از چک چک قطرات باران بر روی چتر بالای سرمان لذت نبریم؟

چرا ما از تابیدن نخستین اشعه های آفتاب بر پوست صورتمان قبل از شروع یک روز کاری  احساس تازگی نکنیم؟

چرا ما از صدای آواز بلبلها که این روزها کمتر به گوش میرسد، شاد نشویم؟


چرا تا از خواب بر می خیزیم و می بینیم که هنوز همه چیز مثل گذشته است، از این فرصت دوباره برای تغییر بهره نبریم؟

مگر نه این است که خمیر مایه ی زندگی را به دست من و تو داده اند،  تا با دستان خودمان شکلش دهیم؟

پس چرا عروسکی نسازیم که بر چهره اش لبخندی زیبا نقش بسته است و با لبخندش به من و تو می گوید که زندگی زیباست.

+ نوشته شده در  Sun 14 Dec 2008ساعت 10:8 PM  توسط فائزه  |