دلم تنگه، خیلی تنگ .......
مثل ماهیه توی تنگ، که دلش برای دریا تنگه
مثل شیر تو قفس، که دلش برای طبیعت وحشی تنگه
مثل زمین، که دلش توی یه روز ابری برای خورشید تنگه
مثل تک درخت جلوی پنجره، که دلش برای یه هم صحبت تنگه
مثل جوجه ی توی لونه، که دلش برای مادرش تنگه
مثل خیلی چیزای دیگه .......
دلم اینقدر تنگ هست که بتونم برای اون ماهیه توی تنگ، اون شیر تو قفس، اون تک درخت جلوی پنجره یا اون جوجه ی توی لونه، تا خود صبح گریه کنم!
وقتی به ابرهای سفید از پشت انبوهی از درختان خیره میشوم، تازه در مییابم که چرا دستیابی به آرزوهای زندگی همیشه شدنی نیست، مگر آن که آنقدر اوج بگیری که دیگر درختی پیش رویت نباشد.
مرا چه میشود! حتی آه هم, در سینهام یخ زده است!
یک وقت هایی هست که دلم میخواهد بابت یک سری از چیزها از یک سری از آدمها تشکر کنم، ولی نمیدانم چگونه! یعنی حتی اگر هم بتوانم تشکر کنم نمیتوانم عمق احساسم را منتقل کنم، در این مواقع فقط از خدا میخواهم که طرف مقابل هم، یک وقتی، یک روزی و یک جایی دچار همین احساس زیبا شود!
باز هم کریسمس در راه است و این دومین سال میلادی جدیدیست که اینجا تجربه میکنم، ناخود آگاه به یاد این شعر فریدون مشیری افتادم که:
" آهی كشيد غم زده پيری سيپد موی ،
افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه
در لا به لای موی چو كافور خويش ديد :
يك تار مو سياه ؛
در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يك تار مو سپيد ؛"
دیدن عبور پر سرعت آب، لذت بخش است به خصوص هنگامی که میبینی آب چگونه خود را با مسیر هر چند سنگلاخی هم همراه میکند. کاشکی یادمان بماند که در مسیر سخت زندگی، لذت بردن را از یاد نبریم. به قول فریدون:
"گفته بودند از پس هر گريه آخر خندهايست
اين سخن بيهوده نيست
زندگي مجموعهاي از اشك و لبخند است"
هیچ واژه ای نیست که بتواند عمق یک دوستی واقعی را توصیف کند. فقط میتوانم بگویم که `دوست عزیزم، دوستت دارم`
There is not any word that can explain the depth of a real friendship
I can only say that
'My dear friend, I like you'
برایم از عشق خواندی،
و من به چشمانت خیره شدم.
گمان کردی که مست توصیفت از عشق گشته ام،
ولی نمیدانستی که من طعم عشق را حتی یک بار هم نچشیده ام!
برایم از منطق گفتی،
و من سرا پا گوش بودم.
گمان کردی که منطق حرفهایت را دریافته ام،
ولی نمیدانستی که من روی منطق را حتی یک بار هم به چشم ندیده ام!
برایم از زندگی ابدی گفتی،
و من غرق در تفکّر شدم.
گمان کردی که دیگر احساس پوچی نمیکنم،
ولی نمیدانستی که من حتی یک بار هم زندگی نکرده ام!
دیگر بس است!
نه برایم بگو،
و نه گمان کن که میفهمم.
در این وحشت صحرا، در این سکوت تنها، در این آرام قبل طوفان دریا ........ خدایا، دستانت را میخواهم .... فقط دستان تو را!
گفت: تا یک میشمرم تا گذشته را پاک کنی.
گفتم: گذشته را با جوهر سیاه نوشته اند!
گفت: پس تا دو میشمرم تا صفحهٔ گذشته را از وجودت پاره کنی.
گفتم: گذشته را جایی نوشته اند که پاره نمیشود!
گفت: تا سه میشمرم تا لا اقل آن را در گنجه بگذاری و هیچ گاه درش را باز نکنی.
گفتم: اگر گذشته را در گنجه بگذارم، امروز و آینده هم در گنجه حبس میشوند!
گفت: مگر گذشته را کجا نوشته اند؟
گفتم: در قلبم!
در قلبم با جوهر سیاه!
در قلبم که پاره نمیشود!
در قلبم که اگر در گنجه حبس شود، امروز و آینده نیز محبوس میشوند!
و چه حسّی در برم میگیرد، وقتی شعرهایش را میخوانم، یک حسّ ناب، یک حسّ خوب، حسّ نگاه کردن به دریای مواج، حسّ قدم زدن در میان گل بوتههای یاس، حسّ در آغوش مادر خفتن، حسّ بوسهٔ پدربزرگ، حسّ گریه بعد از خوشحالی، حسّ راه رفتن در جاده ای پر از برگهای زرد، حسّ صداقت، حسّ یک رنگی، حسّ آدم بودن!
روحش قرین رحمت شود که میدانم قرین رحمت هست.
"تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم!
اثری بی همتا از حسین پناهی"
گفت: دیگر نمیخواهم محبت را گدایی کنم، تمام!
خدایا! چرا دنیا پر است از حوادث وارون؟
میدانم که پشت هر حادثه ای، فقط و فقط حکمت توست که موج می زند!
میدانم که اگر ایمان به حکمتت داشته باشم، دیگر جایی برای این پرسش نمیماند!
پس یاریم کن، یاریم کن تا آن زمانی که حکمت پشت پردهٔ این حوادث بر من آشکار شود!
خدایا! دست مهرت را از کاسه صبرم دریغ مکن.
آب گل آلود را با ناامیدی الک کرد و ناگاه الماس به جا مانده در ته ظرف نگاهش را میخکوب!
تا بدین لحظه با خود نیندیشیده بودم که بعد از وداع با این دنیای فانی از خودم چه به یادگار خواهم گذاشت؟
هر چند که خاطرات آن دوران اکنون زیر خروارها خاک خفته است ولی همچنان پا بر جاست!
میدانی چرا؟
چون ثبت خاطره آسان و محو آن محال است.
دلم میخواهد درونم را فریاد بزنم، قبل از آنکه خرده شیشههای درونم، فریادم را خش دار کند.
آن روز قبل از این که برای آخرین بار دستانم را در دستانش بگیرد و بگوید خداحافظ!
گفت: میدانی که آدمهای اطراف ما چند دسته اند؟ به چشمانش خیره شدم و فهمید که نمیدانم.
گفت: آدمهای اطراف ما چهار دسته اند:
اول آنهایی که اصلا تو را نمی شناسند، دوم آنهایی که تو را کمی می شناسند و بیشتر از آن علاقه ندارند که در مورد تو بدانند، سوم آنهایی که فکر می کنند تو را خیلی خوب می شناسند و لزومی نمی بینند که تو را بهتر بشناسند و چهارم کسانی هستند که می دانند تو را کمی میشناسند و از هر فرصتی بهره میبرند تا تو را بهتر بشناسند. آرزو میکنم که تعداد آدمهای گروه چهارم برای تو هیچ وقت کم نشود.
او رفت و او از آدمهای گروه چهارم بود.
هر چند که او اولین نقض کنندهٔ این آرزو بود، ولی این آرزویش خیلی به دلم نشست.
My dear friend, this time I want to write in English, in a language that you can understand
I thought that God has only one painting notebook that each creature will draw his own life in his own page, but I saw some people who tore their own page from this notebook and drew their own life, separately
You showed me that it is not important that we are from different countries, cultures and religions, it is important that our hearts have a unique Creator so our lives are related to each other
?Then how can we tear our own page from this notebook
My dear friend, I want to say thanks for all you have taught me. I will never forget your sentences such as
“You cannot measure the Love”
“Truth is in the air”
and
...
I wish your happiness forever
باز هم خاطرات همیشه زندهٔ پدربزرگ در جای جای آن خانهٔ قدیمی و دوست داشتنی
باز هم سفرهٔ رنگین عید مادر بزرگ که هر سال به عشق آن دور هم مینشینیم
باز هم بوی سنبلی که پدر هر سال خانه را از عطر آن پر میکند
باز هم بوی لبخندهای بی انتهای مادر که شروع هر سال را پر انرژی تر میکند
باز هم دستان گرم و قلبهای پر مهر آنان که دوستشان دارم
باز هم شیطنتهای شیرین کودکان خانه امان که بی وجودشان زندگی بی معناست
باز هم خانه، خانه ای که برای اولین بار برای بازگشت به آن دلهره دارم، دلهره ای شیرین ![]()
از خدا میخواهم که قاصدک آرزوهای همهٔ هموطنانم را با خود ببرد به اوج آسمانها، به آن جا که بی شک همهٔ آرزوها در پناه او جان میگیرند.
میخواهم آسمان دلم را رنگ کنم، ولی سطل رنگم را دزدیده اند!
میخواهم اشک را از صورتم بزدایم، ولی دستمالم را خیس خیس کردهاند!
میخواهم ذهنم را از هر آنچه که عذابم می دهد پاک کنم، ولی پاک کنم را گم کرده اند!
میخواهم به هر آنچه که میخواهم، از هر راهی که دوست دارم نزدیک شوم، ولی همهٔ راهها را خاکی کرده اند!
میخواهم طعم شادی را از اعماق آن بچشم، ولی حس چشایی ام را کور کرده اند!
میخواهم آخر راه را ببینم، ولی در اول راه تابلوی بن بست زده اند!
دوستی می تواند
با یک لبخند کودکانه، آغاز شود
با سلامی گرم، جان بگیرد
با دستانی مهربان، تازه شود
با قلبی چون آینه، پایدار بماند
با صدایی لطیف، رنگ بگیرد
با کلامی شیرین، از نو بروید
با اشک شوق، محکم شود
دوستی می تواند دوستی بماند، اگر بخواهیم لبخند کودکانه، سلام گرم، دستان مهربان، قلب چون آینه، صدای لطیف، کلام شیرین و اشک شوقمان را بی بهانه تقدیمش کنیم.
همیشه آرزو داشتم، که آسمان رؤیاهایم پر باشد از ستاره.
اینک می بینم، که آسمان رؤیاهایم پر شده است از ستاره، ولی ستاره ها همه خاموشِ خاموش.
یا آرزویم را به اشتباه بر زبان رانده ام، یا این ستاره ها آن ستاره ها نیستند که باید!
وقتی درخت تنومند چندین و چند ساله هم در مقابل وزش باد به این سو و آن سو می رود، چرا ما نمی توانیم در شرایط سخت زندگی این گونه منعطف باشیم؟
طبیعت آموزگار خوبی است، ما تا چه اندازه شاگردان نمونه ی این مکتبیم نمی دانم!
فقط می دانم که آموزگارم را دوست دارم حتی اگر آنچه که می آموزد، آنی نباشد که من می خواهم.
آسمان، روشن و نیلگون ------- خورشید، پر نور و درخشان
دشت، وسیع و بی انتها ------- چشمه، زلال و جوشان
من خسته، ولی پر توان ------- تو خسته، ولی پر امید
یادش بخیر...
آن روزها که در باغچه ی کوچک خانه، شبدر چهاربرگ را جستجو می کردیم.
آن روزها که قاصدک را در هوا از دستان هم می قاپیدیم و اگر تو یک بار آن را به چنگ می آوردی، فوری آرزو می کردی که آنقدر بزرگ شوی که همه ی قاصدکها از آن تو شوند.
آن روزها که توپمان را در سفره ی همسایه می نشاندیم و مرد همسایه با پیژامه ی آغشته به غذا، به پدر شکایت می کرد.
آن روزها که موهایم را آنقدر می کشیدی که پدر با کمربند تا نفس در سینه داشت، دنبالت می کرد.
آن روزها که تو از نیشگونهای مادر اشک می ریختی و من تند و تند مشق هایت را می نوشتم، تا مدرسه ات دیر نشود.
من هنوز کوچکم، کوچک کوچک و تو آنقدر بزرگ شده ای که خاطرات کودکیمان را از یاد برده ای، چه برسد به قاصدک هایی که حتی اگر بر شانه ات هم جا خوش کنند، با بی تفاوتی آنها را می تکانی!
و کسی گمان نمی کرد که روزی هق هق قلمم، دامان پاک کاغذ را به سیاهی بیالاید
و خودم هم نمی انگاشتم، که روزی سیاهی دامان کاغذ، از آنِ هق هق قلم من باشد.
چشمانت را کور می کنم، چون چشمانم را کور کرده اند!
به حریم خصوصیت تجاوز می کنم، چون به حریم خصوصیم تجاوز کرده اند!
انسانیتت را له می کنم، چون انسانیتم را له کرده اند!
خانه ات را ویران می کنم، چون خانه ام را ویران کرده اند!
قلبت را می شکنم، چون قلبم را شکسته اند!
زندگیت را تباه می کنم، چون زندگیم را تباه کرده اند!
..........................م، چون ..........................اند!
عجیب دنیا را پر کرده ایم از این داد و ستدهای رقّت بار و تک تک ما مقصریم اگر تکرار این چرخه را دامن بزنیم.
هر صبح، پرنده ای را شکار می کرد تا در قفسش نگاه دارد، می خواست همه ی پرندگان آزاد، فقط و فقط در قفس او باشند.
هر شب پرندگان قفسش را می شمرد تا صدای قهقهه اش که از شادمانی افزایش شمار آنان بود، گوش هر بشری را کر کند.
ولی میدانم، روزی می رسد، روزی نه چندان دور که دیگر عددی نیست که شمار پرندگان قفسش را توصیف کند و آن روز، زندانبان، زندانی پرندگان می شود.
فنجان قهوه اش را برگرداند تا برایش فال بگیرد
بی شک خطوط درهم قهوه نمی توانستند، آینده اش را پیش بینی کنند
ولی فال قهوه بهانه ای بود برای تداوم امیدش به زندگی.
زندگیمان را از این بهانه ها پر کرده ایم و در پس هر بهانه شاید که امیدی می درخشد، شاید که این بهانه ها، فقط و فقط قصر رویاهایمان را می سازد، ولی بهانه، بهانه است.
تا به حال به پرواز دسته جمعی پرندگان در عمق آسمان، نگاه کرده ای؟
تا به حال با نگاهت، افتادن برگی بر زمین را دنبال کرده ای؟
تا به حال هنگام رد شدن از کنار گلبوته های یاس، نفس عمیق کشیده ای؟
تا به حال به چشمانی که از خوشحالی برق می زنند، خیره شده ای؟
تا به حال دستانت را برای یاری کسی دراز کرده ای؟
تا به حال دل کسی را با کلامت شکانده ای؟
تا به حال به شادی دیگران لبخند زده ای؟
تا به حال بر دستان عزیزانت بوسه زده ای؟
تا به حال عقایدت را به کسی تحمیل کرده ای؟
تا به حال بی هدف در خیابانها قدم زده ای؟
تا به حال آسایش را از دیگران سلب کرده ای؟
تا به حال در عین زیستن در بین آدمها، احساس تنهایی کرده ای؟
تا به حال تا حد پرواز، خوشحال بوده ای؟
تا به حال همه پلهای پشت سرت را خراب دیده ای؟
تا به حال بر آشیانه ی کسی آشیانه ساخته ای؟
تا به حال کسی را به خنده گرفته ای؟
تا به حال در خلوت خود، فقط و فقط برای خدای خود گریسته ای؟
چه می پرسم؟
تا به حال به این سوالها پاسخ داده ای؟
برای هواخوری، قدم در خیابان گذاشتم، زیاد دور نشده بودم که نزدیک خانه ای رسیدم. ناخودآگاه نگاهم از پنجره بر درخت کریسمس تزئین شده ی داخل خانه خیره ماند، ستاره ای نقره ای رنگ بر بالای درخت خودنمایی می کرد، چراغهای کوچک و گویهای رنگی که بر شاخه ها می درخشیدند، زیبایی خاصی به درخت می داد. شعله نارنجی رنگ شومینه و شمع های روشن برایم گرمای مطبوعی را در ذهن خلق می کرد. چه زیبا بود، هدایایی که با نظم خاص زیر درخت جا خوش کرده بودند و زیباتر میز شامی که کمی آنورتر چیده شده بود.
به خود که آمدم دیدم، ده دقیقه ای می شود که از پنجره به تماشا ایستاده ام. با خود خندیدم، شده بودم مثل دخترک کبریت فروش!
هر جشنی که با شادی همراه است زیباست، چه نوروز باشد، چه کریسمس، چه هر جشن دیگر، پس
سال جدید میلادی مبارک
.
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟
كجا بايد صدا سر داد ؟
در زير كدامين آسمان ،
روي كدامين كوه ؟
كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد !
كجا بايد صدا سر داد ؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر ، آسمان كور است
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟
اگر زشت و اگر زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .
به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختي هاست
نمي خواهم از اين جا دست بردارم !
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .
دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق
با اين مهر ، با اين ماه
با اين خاك با اين آب ...
پيوسته است .
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .
جهان بيمار و رنجور است .
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
چه فردائي ، چه دنيائي !
جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...
نمي خواهم بميرم ، اي خدا !
اي آسمان !
اي شب !
نمي خواهم
نمي خواهم
نمي خواهم
مگر زور است ؟